|
به‌روز شده در: ۰۲ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۱:۰۶
کد خبر: ۳۰۷
تاریخ انتشار: ۱۵ دی ۱۳۹۳ - ۱۱:۵۸
شهید بروجردی یکی از افراد نادری بود که به شدت از اسم و رسم و شهرت فرار می کرد. بنده نقش اول را در فرمانده شدن سردار سرلشکر رضایی داشتم یعنی وقتی از شهید بروجردی برای پذیرش فرماندهی سپاه ناامید شدم به سراغ سردار رضایی رفتم.
آقای رفیق دوست! آشنایی شما با شهید بروجردی در قبل از انقلاب به چه زمانی برمی گردد و نوع ارتباط شما با گروه توحیدی صف به چه صورت بود؟
اوایل آبان ماه 1357 من از طریق یک دیدار حضوری با شهید بروجردی آشنا شدم. آن زمان تازه از زندان آزاد شده بودم و در دفتر مرحوم شهید عراقی در خیابان 17 شهریور همدیگر را ملاقات کردیم. البته از سال های قبل به واسطه ارتباطات کلی که با گروه های مسلمان مبارز داشتم گروه توحیدی صف را می شناختم و می دانستم که شهید بروجردی هم یکی از رهبران و اعضای اصلی آن است اما از آن روز آشنایی تا زمان شهادت ارتباط ما هرروزه بود و بعد هم که در سپاه با هم همکار شدیم.


یکی از ویژگی های سازمان توحیدی صف مبارزات مسلحانه آن است و با توجه به تاریخچه جنبش مسلحانه و انقلاب اسلامی می توان گفت شهید بروجردی دقیقاً در مقطعی از تاریخ که همه گروه ها فعالیت مسلحانه را "به بن بست رسیده" می دانستند کار مسلحانه را آغاز کرد. ویژگی دیگر این گروه دارا بودن روحیه مبارزات ضد آمریکایی است. مشخصاً در رابطه با شهید بروجردی این روحیه به چه میزانی بود؟
ما که از افراد معتقد به مبارزه مسلحانه در داخل جمعیت های مؤتلفه بودیم بعد از انحراف منافقین به دنبال تشکل هایی می گشتیم که هم مشی مسلحانه را قبول داشته باشند و هم پیرو ولایت باشند. در آن روزها چند گروه معرفی شدند که از نظر من خالص ترین آن ها گروه صف بود. با توجه به این که من یکی از منابع تأمین سلاح برای سازمان های مبارز مسلح بودم از طرق مختلف و بدون آن که با شهید بروجردی رو به رو شوم تا قبل از سال 1355 که به زندان افتادم گروه صف را از نظر سلاح پشتیبانی می کردم؛ اما نه به طور مستقیم. اتفاقاً آن چه برای من جالب توجه بود روحیه ضد استکباری و ضد آمریکایی این سازمان بود و شهید بروجردی قطعاً عنصر برجسته و مشخص این جریان به شمار می آمد که همواره این روحیه در او به عنوان یک پیروی کاملاً مشخص از مرجع تقلیدش به چشم می خورد؛ نه به عنوان یک ایده شخصی. ایشان در قبل و بعد از انقلاب دشمنی با آمریکا را در مقام یک تکلیف شرعی تقلیدی از امام می پنداشت و یک عنصر ضد استکباری بود. در یک کلام شهید بروجردی همان قدر با آمریکا دشمن بود که با رژیم شاه بود.


کمک های مالی و تسلیحاتی شما به "صف" معمولاً به چه گونه ای بود و آیا "صف" با مراجع تقلید به ویژه حضرت امام در دوره ای که در خارج کشور به سر می بردند مرتبط بود؟
تا آن جا که من اطلاع دارم بله. زمانی که امام در نجف بودند "صف" با ایشان ارتباط مستقیم داشت و من چه وقتی که شهید عراقی در زندان بود و چه وقتی که ایشان آزاد شد آن خدمتی که از دستم برمی آمد به عنوان کمک به گروه های مسلمان مبارز انجام می دادم. ولی از زمانی که با شهید بروجردی آشنا شدم به طور مستقیم در خدمت ایشان بودیم و هر وقت هم ایشان درخواستی داشت که از عهده انجام آن برمی آمدیم انجام وظیفه می کردیم.
چند خاطره از شهید بروجردی دارم که مربوط به زمان قبل از ورود حضرت امام است. یک بار شهید بروجردی از من درخواست سلاح کرد. من هم سفارش داده بودم هفت قبضه اسلحه و نصف گونی فشنگ از خارج آورده بودند. با شهید بروجردی که تماس گرفتم گفت: "بیا به خیابان بوذرجمهری". من آن مهمات را داخل ماشین گذاشته بودم و محمد نزدیک ماشین که رسید گفت: "اسلحه ها را یکی یکی به من بده" و هر هفت تا کلت را در جیب های کتش جا داد. وقتی داخل ماشین بود مشخص نبود که حامل هفت عدد کلت است و آن گونی فشنگ ها را هم مثل یک کوله بار روی شانه اش گذاشت و رفت.
یکی دیگر از خاطراتی که از او به یاد دارم این است که نزدیکی های انقلاب وقتی شور و شوق مردم زیاد شده و اوج تظاهرات مردمی بود آمد و گفت: "یک اسلحه به من بده. من هر چه اسلحه داشتم به بچه ها دادم و قرار است کسی را ترور کنیم." ظاهراً پای ترور یکی از ساواکی های خیلی مهم در میان بود پس اسلحه را به ایشان دادم. بعد از دو سه روز که گذشت و همدیگر را دیدیم گفت: "این چه اسلحه ای بود؟ شانس آوردم که وقتی آن ساواکی هم اسلحه خود را کشید اسلحه اش کار نکرد چون اسلحه من هم کار نمی کرد! با هم کتک کاری مفصلی کردیم و بالاخره من او را زدم و در گوشه خیابان انداختم و آمدم". باز خاطره دیگری دارم که مربوط به راهپیمایی بزرگ روز عاشورای سال 1357 است که آن روز من نقش تدارکاتی داشتم. مینی بوس هایی راه انداخته بودیم و غذا درست کرده بودیم. من و شهید بروجردی با هم حرکت می کردیم. او هم با خودش یک کلاشینکف داشت که در داخل کیسه ای گذاشته بود. وقتی که داشتیم می رفتیم سمت محل راهپیمایی لوله کلاشینکف کیسه را سوراخ کرده بود و پیدا بود. یک خانمی که داشت رد می شد دایماً به پای شهید محمد اشاره می کرد. آن موقع داشتن اسلحه به طور علنی خیلی مشکل ساز بود. بالاخره من دیدم سر اسلحه بیرون آمده است و هر چه آن خانم و ما اشاره می کنیم بروجردی متوجه قضیه نمی شود. لذا خودم به او تذکر دادم که او هم به کناری رفت و آن را درست کرد.


در رابطه با بحث ورود حضرت امام به ایران که طی آن مسؤولیت حفاظت از امام به گروه "صف" واگذار شد نیز توضیحاتی بفرمایید.
مسأله استقبال خیلی حساس و "ثبت شدنی" است. من در کمیته استقبال حضرت امام(ره) دو مسؤولیت داشتم: یکی تدارکات استقبال و دیگری حفاظت امنیتی شخص امام که البته با لطف بزرگان بعداً رانندگی اتومبیل حامل امام هم به خود من واگذار گردید. وقتی که این بحث ها مطرح شد خودم به شهید بروجردی اطلاع دادم که حفاظت امنیتی امام به من واگذار شده است پس شما بچه ها را جمع کن و گروهی را تشکیل بدهید. ایشان خودش حدود 27 یا 28 نفر را آماده کرد و چند نفر را هم من معرفی کردم. حتی تعدادی از آن هایی را که معرفی می کردیم شهید بروجردی نمی پسندید و رد می کرد. بالاخره حدود چهل نفر را برای این کار انتخاب کردیم و هشت اتومبیل در اختیارشان گذاشتیم که به صورت اسکورت دور ماشین اصلی باشند. حتی خود من غیر از این ها ده نفر موتورسوار با موتور 1000 آماده کرده بودم که چند بار رفتند و مانور انجام دادند. همان موقع ناگهان یک پیغام تلفنی از پاریس رسید که طی آن دکتر یزدی اعلام کرد که امام گفته اند "حفاظت من را به مجاهدین خلق واگذار کنید!" با توجه به سابقه ای که من در زندان و قبل از زندان از منافقین داشتم این موضوع با مخالفت شدیدم رو به رو شد و شروع به مکاتبه و پیغام رسانی به پاریس کردیم و در نتیجه مقرر شد که شورای انقلاب راجع به این موضوع نظر بدهد. بر این اساس کمیسیونی تشکیل دادند که دو نفر به نمایندگی از منافقین و ما هم به نمایندگی از گروه صف در آن شرکت داشتیم. در آن جا من پرسیدم که اولاً از میان این آقایان چه کسانی می خواهند عملیات حفاظت را انجام دهند و آیا اسلحه دارند یا خیر؟ گفتند چطور مگر؟ گفتم اگر کسانی هستند که تازه یک ماه است از زندان آزاد شده اند که این ها هفت هشت سال خورده و خوابیده اند و ورزیده نیستند پس نمی توانند کاری بکنند. ثانیاً باز هم اگر همین ها هستند با این مدارک که نزد من است و حاضرم آن ها را ارائه کنم این ها خودشان ضد امام هستند. ثالثاً آیا اسلحه دارند یا خیر؟ لذا من صراحتاً اعلام کردم که کار را به گروهی محول می کنیم که با امام در ارتباطند و مقلد ایشان هستند و اخیراً هم از کارهای نظامی آمده اند و هر روز دارند کار نظامی می کنند و دو چمدان اسلحه هم دارند.


آیا مرحوم آیت الله طالقانی مخالف بود که محافظت از امام به گروه صف سپرده شود؟
مرحوم آیت الله طالقانی نظر خاصی نداشت اما بدش نمی آمد که امور را به مجاهدین خلق (منافقین)بسپاریم. البته با "صف" مخالفتی نداشت یعنی حداقل آن چنان صریح ابراز نمی کرد. به هر حال در پایان آن جلسه همه نظر دادند که کار در اختیار ما باشد. شب 12 بهمن یکی از شب های فراموش نشدنی برای ماست. چون خانه ما مقداری کوچک بود همه افرادی را که برای گروه حفاظت انتخاب کرده بودیم به خانه باجناقم در خیابان 17 شهریور - خیابان مسعود انتقال دادم. شاید هیچ کدام از آن افراد آن شب حتی برای یک لحظه نخوابیدند. آن ها مناجات می کردند و آواز می خواندند و قرآن می خواندند. تا این که صبح همگی را فرستادیم رفتند و من و شهید بروجردی نیز با هم رفتیم. بختیار که در پنجم بهمن فرودگاه را بسته بود آن را باز کرد. روز دهم بهمن من و شهید بروجردی به فرودگاه مهرآباد رفتیم و پاویون شماره 1 را که پس از بازسازی هنوز افتتاح نکرده بودند به خاطر این که خالی بود تحویل گرفتیم. بعد آن جا را تمیز کردیم و در سالن فرودگاه زیر شیروانی محافظ گذاشتیم که دیگر خاطرجمع شویم. در روز ورود حضرت امام من و شهید بروجردی که لباس روحانی به تن کرده و همان کلاشینکف کذایی هم زیر عبایش بود به همراه یکدیگر وارد فرودگاه شدیم که دیگر بعد از آن مسأله استقبال و برنامه هایی که می خواستیم انجام دهیم به هم خورد. فقط تا جلوی در فرودگاه اسکورت توانست همراهی مان کند و از محوطه جلوی فرودگاه به بعد هم مردم ماشین را در میان گرفتد و اسکورت عملاً بی ثمر شد.


برگردیم به قبل از انقلاب. یک سؤال را شخصاً دوباره تکرار می کنم: آیا گروه صف ارتباط تنگاتنگی با حضرت امام داشت؟
بله. قطعاً داشت. نمونه ای را می خواهم بیان کنم تا مشخص شود همه کارهای گروه صف در قبل از انقلاب به طور "مقلدی" بود: بعد از حمله ای که به افسران پادگان لویزان شد یکی از دوستان به من گفت که رفیق دوست! سربازی دارم که چند روز دیگر خدمتش تمام می شود و آمادگی دارد کاری در آن جا بکند. من بلافاصله با شهید بروجردی تماس گرفتم و ایشان آمد و با هم ملاقاتی انجام دادیم و وقتی قضیه را شنید استقبال کرد. بعد رفت بمب خیلی بزرگی تهیه کرد و به ما داد. ما هم فوراً بمب را توسط مرتضی حسینی به آن سرباز رساندیم و او آن را در پادگان زیر سالن اجتماعات نصب کرد؛ در حالی که بین ده تا یازده ساعت هم برای این کار وقت داشت. بروجردی از من پرسید: "آیا امام از این کاری که ما کردیم اطلاع دارند؟" گفتم نه. دوباره پرسید: "ما چه کسی را می خواهیم بکشیم؟" گفتم باید سؤال کنیم. بعد از آن به مرحوم شهید عراقی که در آن زمان در پاریس بود تلفن زدیم و به وسیله رمزی که بین ما وجود داشت مطلب را کاملاً منتقل کردیم. ایشان پس از استفسار گفت که امام می گویند که فوراً بروید بمبی را که کار گذاشته اید بردارید. بالاخره به زحمت آن سرباز را پیدا کردیم و بمب را خنثی کردند و آوردند. این یکی از اتفاقات جالبی بود که افتاد و ما بعداً پس از تشکیل سپاه یک روز که من و شهیدان کلاهدوز و بروجردی همگی نشسته بودیم وقتی که این داستان را مطرح کردم و تقویم را بررسی کردیم متوجه شدیم که اگر آن روز بمب مذکور در آن جا منفجر می شد شهید نامجو و شهید کلاهدوز هم که در آن جلسه نظامی حضور داشتند به طور قطع از بین می رفتند. بر همین اساس کاملاً مشخص بود که گروه صف یک گروه مسلمان مبارز با مشی مسلحانه است که در ارتباط با مرجعیت و خصوصاً شخص حضرت امام کار می کند. این در محاوراتی که من با مرحوم شهید بروجردی داشتم رسماً عنوان می شد.


نکته ای که در این جا باید مطرح شود این است که امام هیچ وقت صراحتاً کارهای مسلحانه و عملیات تروریستی را تأیید نکردند؛ حتی گروه نواب صفوی را که حرکت بزرگی در تاریخ انجام دادند. ولی بعد از انقلاب ما دیدیم که گروه های مؤتلفه و امثال بچه هایی که در گروه صف بودند از نظام سهم گرفته و به واسطه نظر مثبت امام اکثر اعضای آن ها در لایه های حکومت قرار گرفتند. یعنی با وجود این که امام هرگز روش های این گروه ها را تأیید نمی کردند چطور به گروه های اسلامی مسلح اطمینان کردند و اداره کشور و نظام را به دست آن ها سپردند؟
اصولاً در بعضی پرسش و پاسخ ها از مرجع تقلید شاید برخی از مطالب به علت شرایط زمانی و مکانی که عرضه می شود قابل انتقال نباشد. امام همیشه در تحلیل هایی که علیه رژیم داشتند به آن ها اخطار می دادند: "کاری نکنید که بگویم مردم در مقابل تان مسلحانه بایستند." یعنی اگر دقت کنید متوجه می شوید که امام بر "تکیه بر نیروی مردم" تأکید داشتند اما با این وجود شاخه نظامی مؤتلفه و بچه های گروه صف هم قطعاً مورد تأیید ایشان بودند. از یک مرجع تقلید پرسیدند: "رانندگی برای خانم ها حلال است یا حرام؟" جواب داده بود که: "غذا خوردن برای خانم ها حلال است یا حرام؟" پس این نوع حکم کردن نشان می دهد آن چه اهمیت دارد کیفیت غذا خوردن و راه رفتن و رانندگی کردن است. مهم این است که چطور راه بروند؟ چطور مبارزه کنند؟ لذا مبارزه مبارزه است و بقیه اش را خود ما باید برداشت کنیم که چه کنیم. حتی در صدر اسلام هم همین طور بود. هیچ وقت کسی نمی آمد بگوید برو ترور کن اما وقتی یک عمل مصداق کفر باشد چه باید کرد؟ "مهدورالدم" یعنی چه؟ آیا اگر کسی برود سلمان رشدی را که هنوز هم حکمش پابرجا است بکشد کار او غیر از مبارزه مسلحانه است؟ لذا امام نگفتند که بروید یک سازمان مسلحانه درست کنید؛ نخیر! بلکه گفتند رشدی طبق احکام اسلام مهدورالدم است و بر هر مسلمانی واجب است که او را در هر نقطه دنیا بکشد و این یعنی مجوز مبارزه مسلحانه.


در ابتدای انقلاب نقش شهید بروجردی در بنیان گذاری سپاه و مشخصاً در رابطه با آن هفت گروه مسلح مذهبی که به هم پیوستند چه بود؟ انگیزه اتحاد هفت گروهی که سازمانی هم متشکل از آن ها به وجود آمد چه بود و چه خط سیاسی را دنبال می کردند؟
کلیه مبارزینی که از سال 1350 به هر نحوی از انحا - مسلحانه و غیر مسلحانه یا مالی - با مجاهدین خلق آن موقع که بعدها تحت عنوان منافقین شناخته شده اند همکاری می کردند از اواخر سال 1353 و اعلام تغییر مواضع ایدئولوژیک از آنان جدا شدند و افرادی مثل شهید لاجوردی - شهید اسلامی و خیلی از بزرگان دیگر علناً در مقابل آن ها ایستادند و آن ها را رد کردند. یک عده ای هم مانند شهید اندرزگو همکاری شان را با آن ها قطع کرده بودند اما در مقابل شان نمی ایستادند. حتی داستان معروفی هست که در اواخر سال های قبل از انقلاب که هنوز امثال آقای طالقانی و عده دیگری از علما در زندان بودند سران منافقین در زندان متوجه می شوند که همه دارند می روند و این ها هم دارند می روند. منافقین به آقای طالقانی می گویند که در بیرون خبرهایی هست و شما مثل این که دارید پیروز می شوید. شما که بلد نیستید مملکت را اداره کنید بدهید به ما اداره کنیم. و با این حرف معلوم شد که این ها فقط برای حکومت بوده که می خواستند کاری انجام دهند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ما دیدیم که بالاخره عده ای از جوانان به تشکیلاتی اسلامی که فعالیت مسلحانه داشته باشد گرایش دارند. بنابراین به همین آقایانی که در گروه های هفت گانه عضویت داشتند نظیر آقایان رضایی و محمد بروجردی پیشنهاد دادیم که شما که همه مقلد امام هستید و با انقلاب هم هیچ مسأله ای ندارید بیایید با هم ادغام شوید و در مقابل آن ها برای جذب جوان ها متشکل شوید. در ساختمان معروف به کیا در خیابان دکتر شریعتی جلسات متعددی منعقد گردید که غیر از آن هایی که تصمیم داشتند در هم ادغام شوند عده ای دیگر هم از طیف های گوناگون مثل جلال الدین فارسی - مهندس غرضی - من و بنی صدر در آن جلسات شرکت می کردیم تا آن گروه ها را با یکدیگر نزدیک کنیم که به تشکیل سازمانی شد... و پس از اعلام موجودیت فعالیت خود را رسماً آغاز کرد. البته کار سازمان تا وقتی که با مرجعیت و نماینده مرجعیت در ارتباط بود به خوبی پیش می رفت اما بعداً به دو شعبه تقسیم شد و اکنون هم به این جا رسیده که ملاحظه می فرمایید...


آیا از بعد سیاسی نقش سازمان در بنیان گذاری سپاه مؤثر بود؟ یعنی در سازمان گروه خاصی بودند که در تأسیس سپاه ایفای نقش کرده باشند؟
خیر! قبل از پیروزی انقلاب و ورود امام مرحوم شهید محمد منتظری در فکر این بود که نیروی مسلحی جدا از ارتش که احتمال می رفت به زودی سقوط کند برای حفاظت از انقلاب تأسیس کند و برای این منظور مرتباً جلساتی ترتیب می داد و از ما نیز برای شرکت در آن جلسات دعوت می کرد. جلسات در خیابان ایران در منزل شخصی به نام آقای اخوان فرشچی تشکیل می شد و ایشان عضوگیری می کرد. تقریباً در اوایل اسفند ماه بعد از پیروزی انقلاب آقای لاهوتی از امام که آن زمان در تهران تشریف داشتند حکمی گرفت که شما بروید سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را زیر نظر دولت موقت تشکیل بدهید. لاهوتی هم عده ای را جمع کرد و به پادگان ارتش در عباس آباد رفت. روزی که ایشان حکم را گرفته بود من در مدرسه علوی مشغول کارهای خودم بودم که شهیدان بزرگوار استاد مطهری و دکتر بهشتی من را خواستند و گفتند: "الان که قرار است سپاه پاسداران تشکیل شود بهتر است شما هم به آن جا بروید و در آن سپاه عضو شوید." من که آن جا رفتم دیدم که آقایان صباغیان و تهرانچی و سازگارا و جعفری و چند نفر دیگر که از آمریکا آمده بودند به اتفاق آقای دانش آشتیانی نشستی تشکیل داده اند. من همان جا یک کاغذ برداشتم و نوشتم "سپاه پاسداران تشکیل شد: 1- محسن رفیق دوست." و بلافاصله اعلام کردم که من آمده ام عضو سپاه شوم. خلاصه همان روز و از طرف همان جمع من برای مسؤولیت تدارکات سپاه انتخاب شدم و آقای دانش رئیس و چند نفر هم عضو شورای فرماندهی شدند. بعد من رفتم ساختمان ساواک را در اختیار گرفتم و با این توضیحات هسته مرکزی سپاه متولد شد. همزمان با این کار شهید محمد منتظری در گارد دانشگاه ها "پاسداران انقلاب" را تشکیل داد که ارتباط مستقیم با مرحوم شهید بهشتی بود. ابوشریف هم برای خود در پادگان جمشیدیه تحت نظارت آقای موسوی اردبیلی یک گروه را گرد آورده بود. به طور همزمان سازمان مجاهدین انقلاب هم به طور مسلحانه تشکیل شده بود اما ما با این سازمان کمتر از دیگران درگیری داشتیم - چون آن ها کار خاصی نمی کردند - ولی در رابطه با دیگران مسأله این طور نبود. مثلاً هنگامی که به ما گزارش می دادند در جایی اسلحه هست و ما به آن جا می رفتیم می دیدیم نیروهای محمد منتظری هم آن جا حضور دارند و درگیر می شدیم. چند ماه که بدین ترتیب گذشت روزی شهید محمد منتظری - ابوشریف و شهید بروجردی را به سپاه دعوت کردم. وقتی آمدند آن ها را به یکی از اتاق ها بردم و در آن را قفل کردم. یک کلت 45 هم داشتم که آن را درآوردم و مسلح کردم و آماده شلیک گذاشتم روی میز(!) و بدین شرح برای آن ها شروع به صحبت کردم: "سپاه قانونی سپاهی است که این جا مطابق حکم امام تشکیل شده است اما این سپاه دارد به انحراف می رود و مشکلات ما خود لاهوتی و ملی گراها هستند. لذا شما که این جا هستید باید قبول کنید که بیایید و در این سپاه ادغام شوید. اگر در همین جلسه با سخنان من موافقت نکنید اول شما سه نفر و بعد هم خودم را می کشم؛ چون چاره ای غیر از این نداریم." پس از یک بحث دو سه ساعته قبول کردند که این کار را انجام دهیم و من هم گفتم که این امر را به تأیید شورای انقلاب و بزرگان و امام می رسانم. فردای آن روز خدمت آقایان هاشمی و حضرت آیت الله خامنه ای رفتم و آن ها هم با این مسأله موافقت کردند. از هر کدام از چهار مجموعه سه نفر را انتخاب کردیم. از سپاه پاسداران من و دانش و بشارتی انتخاب شدیم. از مجموعه شهید محمد منتظری شخص ایشان و شهید کلاهدوز و یکی دیگر انتخاب شدند و از مجموعه دیگر محمدزاده و ابوشریف و منصوری برگزیده شدند. از سازمان هم شهید بروجردی و دو نفر دیگر انتخاب شدند و چون پادگان جمشیدیه بلااستفاده بود جلسات را در آن جا گذاشتیم. مدتی بعد در بعضی از جلسات آقای هاشمی هم از طرف شورای انقلاب شرکت می کرد. سپس مقرر شد که کلیه افرادی که در پادگان جمشیدیه و گارد دانشجویان بودند و قصد داشتند کارهای مسلحانه انجام دهند در سلطنت آباد یا پاسداران امروز ادغام شوند که باز هم یک شورای فرماندهی جدید انتخاب کردیم. در شورای فرماندهی جدید منصوری فرمانده شد و من مجدداً مسؤول تدارکات شدم. آقای غرضی هم مسؤول عملیات شد و به همین ترتیب عده ای دیگر نیز برای سایر مسؤولیت ها انتخاب شدند. بدین سان همه آن نیروها در سپاه ادغام شدند و مجاهدین انقلاب عملاً به صورت یک فاز سیاسی از سپاه جدا شدند. از آن روز به بعد شهید بروجردی به سپاه آمد و با ما در سپاه همکار شد...
 

از همان مقطع بود که سازمان فقط به یک گروه سیاسی مبدل شد؟
بله. مقرر شد که اعضای سازمان فقط کار سیاسی انجام دهند و هر کسی که می خواهد کار نظامی بکند به سپاه بیاید.


از وقتی که شهید بروجردی وارد این مجموعه شد چقدر ارتباطش را با سازمان مجاهدین انقلاب حفظ کرد؟
در برهه کوتاهی از زمان بچه های سازمان با حفظ هویت سازمانی خود در سپاه حضور داشتند. نمی توانم بگویم زمانش چند ماه بود اما وقتی که امام دستور دادند سپاه کار سیاسی نکند ما دوباره آن هایی را که وارد سپاه شده بودند بر سر دوراهی گذاشتیم که هر کس می خواهد کار سیاسی انجام دهد برود. برخی که همان موقع در سپاه بودند ولی به دلیل علاقه مندی به کار سیاسی آن را انتخاب کرده بودند از سپاه رفتند. اشخاصی هم مثل شهید بروجردی - محسن رضایی - فروتن و خیلی ها که می خواستند سپاهی باشند آن جا ماندند و از آن به بعد دیگر با سازمان ارتباط نداشتند.


در خصوص نقش شهید بروجردی در فرونشاندن غائله کردستان و این که می بینیم فردی با داشتن چنین روحیاتی نظامی آن هم در منطقه ای مثل کردستان با آن شرایط ویژه به "مسیح کردستان" مشهور می شود توضیحاتی بفرمایید.
شهید بروجردی یکی از افراد نادری بود که به شدت از اسم و رسم و شهرت فرار می کرد. بنده نقش اول را در فرمانده شدن سردار سرلشکر رضایی داشتم یعنی وقتی از شهید بروجردی برای پذیرش فرماندهی سپاه ناامید شدم به سراغ سردار رضایی رفتم. حتی یک مرتبه کردستان رفتم و مذاکره کردم که او را برای کارهای دیگر سپاه به تهران بیاورم ولی هر وقت من با ایشان ملاقات می کردم می گفتند: "بگذار من همین جا باشم." ایشان در مورد مردم کردستان معتقد بودند که در اکثر نقاط ایران مردم به استضعاف مادی و معنوی سوق یافته و مردم کرد مستحق کمک و هدایت هستند و من اگر بخواهم خدمتی انجام دهم این جا را دوست دارم. یک بار که من در کردستان پیش شهید بروجردی رفتم یک فرمانده ژاندارمری در کمین ضد انقلاب افتاده بود که شهید بروجردی برای نجات جان او واقعاً خودش را به خطر انداخت و سرانجام او را نجات داد. شاید بتوان گفت که حسن خلق شهید بروجردی و خیلی دیگر از افرادی که ما در کردستان داشتیم و بی تردید آن ها هم از شهید بروجردی درس گرفتند اصلی ترین عامل بود تا ایشان از سوی مردم منطقه به مسیح کردستان ملقب شوند. اگر نگاهی به جنبش پیشمرگان کرد مسلمان بیندازیم می بینیم آن ها به وطن پرستانی مبدل شدند که کمتر می توانیم مشابه شان را در جایی بیابیم. ضمن آن که آن ها به خوبی فهمیدند چطور باید زندگی کنند. شهید بروجردی معتقد به این بود که آدمی که می تواند در جایی بی سر و صدا خدمت کند و هم خدا و هم خودش را راضی کند نباید به جای دیگری برود. فلذا کوشید در کردستان نقش یک نجات دهنده را ایفا نماید و این را همه قبول دارند.


با توجه به شناختی که از شهید بروجردی دارید به عقیدة شما اگر شهید بروجردی امروز زنده بود چه می کرد و چه مواضعی را در پیش می گرفت؟
آن چه به طور قطع می توانم بگویم - چه در جلساتی که با هم داشتیم و چه قبل و بعد از تشکیل سپاه - درک واقعی جمله حکومت اسلامی یا ولایت فقیه توسط شهید بروجردی صورت گرفته بود. در اغلب موارد آ ن قدر با هم بحث می کردیم تا به جایی می رسیدیم که باید تکلیف شرعی معین می شد. شهید بروجردی می گفت: "برویم پیش امام و نظر امام را جویا شویم." من مطمئن هستم که اگر امروز مرحوم شهید بروجردی در قید حیات بود یکی از بهترین یاران و مقلدین ولی فقیه حضرت آیت الله خامنه ای بود و هرگز در وجود وی هوای نفس و بلندپروازی دنیایی نمی دیدیم. شهید بروجردی بحثی را که ما در دنیای کنونی به عنوان ولایت فقیه یعنی حکومت بهترین خلق خدا بر مردم یا فقیه عادل داریم کاملاً حس کرده بود. حالا آن روز امام بود و امروز آقای خامنه ای است. او امروز قطعاً یک سرباز مقید و مقلد فدایی ولایت فقیه و پیرو ولایت بود. من در نتیجه برخوردهایی که با شهید بروجردی داشتم این را با همه وجودم حس کردم.


آقای رفیق دوست؛ مایلم قبل از این که به بخش پایانی گفت وگو برسیم سؤالی درباره "مسأله کردستان" بکنم. در کردستان افرادی بودند که سعی می کردند با گرایش های مختلفی با این غائله مواجه شوند. عده ای بودند که فقط به کار صرفاً نظامی می اندیشیدند و تأکید داشتند: "چشم ها را ببندیم و فقط بکشیم". نتیجه این نوع نگرش را می شد حتی روی دیوارهای کردستان هم دید که کردها بر روی آن ها می نوشتند: "فلانی جلاد ... رژیم است". در مقابل افراد دیگری بودند که بدون درک آن فضا شعار می دادند: "برویم باب مذاکره دوستی و صلح را باز کنیم". که نتیجه آن هم چیزی شد که هیأت حسن نیت کردستان انجام داد. یک عده هم مانند فرماندار یکی از شهرهای کردستان می گفتند: "ما برای نجات کردستان نیازمند کار فرهنگی هستیم؛ همین". اما در این میان شهید بروجردی با این که یک فرد نظامی بود به طور شاخص روشی را در پیش گرفت که منتج به کسب لقب مسیح کردستان شد که لقب خیلی عجیبی است. می خواستم یک مقدار درباره این گرایش ها و این عنوان صحبت کنید.
وقتی شهید بروجردی در کردستان مسؤولیت داشت بعضاً به تهران نزد من می آمد و احتیاجاتی داشت که از دست من برمی آمد. بخشی از چیزهایی که از من درخواست می کرد این بود که مطابق روش سابق کمک هایی خارج از بودجه دولتی در اختیارش قرار دهم. از من پول - لباس - امکانات و حتی آذوقه برای مردم کردستان می گرفت. چون معتقد به این بود که مردم کردستان مستضعف دو گانه اند و باید هدایت شان کرد. در حالی که وقتی با ایشان راجع به خیلی از سران گروهکی کُرد صحبت می شد می گفت که مهدورالدم هستند و باید از بین بروند اما می گفت که این مردم زجرکشیده هم از نظر مادی و هم به لحاظ معنوی را چرا باید بکشیم؟ آن کُرد وقتی ببیند کسی که تفنگ در دست دارد برایش برنج و روغن فرستاده یا دستی بر سر و گوش بچه اش می کشد مطمئناً در انتخاب مسیر درست اشتباه نخواهد کرد. بدین ترتیب شهید بروجردی بهترین خط مشی را در کردستان ایجاد کرد و پیدایش پیشمرگان کرد مسلمان زاییده اخلاق شهید بروجردی بود. امروز بعد از گذشت سال ها و با نگاهی به وضعیت آن دوران و تحلیل مسائل متوجه می شویم بهترین راه حل همین راه بروجردی بود که با آن هایی که می خواستند با نظام توافق کنند سازش کرد و با آن هایی که می خواستند نظام را براندازند جنگید. اخلاق اسلامی یعنی همین.


در موضع گیری هایی که درون سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایجاد گردید شهید بروجردی راه سومی را در پیش گرفت و در واقع از این مجموعه جدا شد. در کردستان هم به عنوان بهترین مسیر کار سیاسی همسو با کار فرهنگی را برگزید. آیا جریان های سیاسی مخالف چه در زمانی که شهید بروجردی در تهران بود و چه در زمانی که در کردستان بود در مقام حذف ایشان برآمدند که بخواهند با ایشان مقابله فکری کنند؟
در برخوردهایی که در سازمان مجاهدین انقلاب پیش آمد شهید بروجردی در موضعی بود که اگر کسی می خواست علناً با او بجنگد شکست می خورد. میزانی که شهید بروجردی از قبل و بعد از انقلاب داشت رهبری و مرجع تقلید بود و از هر چه با آن تعارض داشت جدا می شد. لذا به اعتقاد من هیچ وقت کسی نتوانست وی را حذف کند. برای این که شهید بروجردی راه درست را تشخیص داد و به همان راه رفت. به طور قطع حتی اگر تصمیم می گرفت یک سازمان مسلح دیگر تأسیس کند و از آن سازمان هم جدا باشد به خاطر حسن اخلاقی که داشت پرجمعیت ترین سازمان سیاسی را تشکیل می داد. همین امروز هم خیلی ها می خواهند ولایت فقیه را حذف کنند ولی با کدام اقبال مردمی و با کدام پشتیبانی؟ بنابراین پاسخ به این سؤال شما منفی است؛ چرا که ملاک شهید بروجردی ولایت فقیه بود.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: