|
به‌روز شده در: ۰۲ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۱:۰۶
کد خبر: ۲۸۶
تاریخ انتشار: ۲۸ مهر ۱۳۹۳ - ۱۱:۴۰
جنگ، جنگ سختی بود. آقای ‌هاشمی از کسانی بود که در عین حالی که از طرف امام فرمانده جنگ بود، این را می‌گفت که بالاخره شماها مي‌خواهید چه کنید در جنگ؟ این جنگ دارد فرسایشی مي‌شود، این جنگ دارد به هیچ پیروزی منتهی نمي‌شود، بروید حرف حسابتان را بردارید بیاورید که آن حرف حساب شد آن لیست و آن لیست هم شد پذیرش قطعنامه!
محسن رفیقدوست متولد 1319، در روزهای آغازین پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران پیوست و مسئول واحد تدارکات این نهاد انقلابی شد. با آغاز جنگ تحمیلی و گسترش سپاه پاسداران، رفیقدوست مأمور تأمین تجهیزات نظامی سپاه شد و در سال 1361 با تشکیل وزارت سپاه با معرفی نخستوزیر عهدهدار این مسئولیت شد. رفیقدوست در سالهای دفاع مقدس در ریزترین مسائل تدارکات جنگ ورود داشت. در ادامه گفتوگوی محسن رفیقدوست درباره ماجرای پذیرش قطعنامه توسط ایران را میخوانید.

اولین خبری که درمورد قطعنامه 598 به شما رسید چه بود و خبر پایان جنگ را از چه کسی شنیدید؟ هر وقت که این اتفاق یادتان ميافتد، یاد چه چیزی میافتید؟

یک روز صبح از دفتر مقام معظم رهبری که آن موقع رئیس جمهور بودند، زنگ زدند که جلسهای در دفتر ایشان راجع به پذیرش قطعنامه است. خب قبلاً شنیده بودیم که قطعنامه تصویب شده بود، اما پذیرش قطعنامه و این تلفن را که زدند و ما رفتیم در دفتر مقام معظم رهبری- ریاست جمهوری آن موقع- و حاج احمدآقا آمدند آنجا و پیغام امام را که همان نامه پذیرش قطعنامه بود، خواندند. آنجا سران سیاسی و نظامی مملکت مجموعاً جمع بودند. یعنی سران قوا بودند، رئیس کمیسیون دفاع مجلس بود، وزرای دفاع و سپاه بودند و فرماندهان سپاه و ارتش.

اسامیشان هم یادتان هست؟

بله خب سران قوا که مقام معظم رهبری بود، آقای هاشمی بود، آقای مهندس موسوی نخست وزیر بود و آقای موسوی اردبیلی رئیس قوه قضائيه بودند. صیاد شیرازی، محسن رضایی، من، وزیر دفاع بود- که الان یادم نیست آن موقع چه کسی بود، چون جلالی عوض شده بود آن موقع که قطعنامه را پذیرفتند ظاهراً کس دیگری بود- و آقای دکتر روحانی رئیس کمیسیون دفاع مجلس بود.

خب برای ماها لحظه اول مخصوصاً لحن امام خیلی تکان دهنده بود. اما بعداً که روی آن فکر کردیم، دیدیم که این تصمیم هم مثل بقیه تصمیمهای امام در کمال درایت و موقعیتشناسی انجام شده و بعد که وارد بقیه قضایا شدیم، فهمیدیم. من معتقدم که 8 سال جنگ را ما هیچ وقت با صدام به تنهایی نجنگیدیم. من خودم سال 62 وقتی وزیر سپاه بودم یک سفر رفتم بلغارستان و با رئیس جمهور بلغارستان که آن موقع پیرترین مرد دنیای کمونیست بود به نام ژیوکف ملاقات کردم که خود آن ملاقات یک مقدمهای دارد. قبل از آن با نخست وزیر بلغارستان ملاقات کردم. در آن جلسه من خیلی به شوروی در مورد کمکهایی که به صدام میکند، حمله کردم. بعد رفتم ملاقات رئیس جمهورشان. وقتی نشستیم اولاً خب چون من وزیر بودم و او رئیس جمهور بود، در اتاقش وقتی که من آمدم از موضع بالا ما را تحویل گرفت. وقتی که نشستیم گفت که با توجه به ملاقاتی که شما با نخست وزیر داشتید، من اول موضع خودم را در مقابل شوروی با شما مطرح میکنم، شما بر اساس این موضع با من صحبت بکن. مَثَل ما و شوروی مثل آفتاب است و این ذرههایی که جلوی خورشید میرقصند- که از پنجره اتاقش آفتاب افتاده بود- ما این ذرهایم و شوروی خورشید است. گفتم خب پس من هم موضعم را روشن کنم اگر خواستید ملاقات ادامه پیدا کند. گفت موضعت چیست؟ گفتم که مَثَل ما و شوروی مَثل آفتاب و ابر است. ما آفتابیم، شوروی ابر است و بالاخره ابر زائل ميشود ولی ما هستیم. دیگر شروع کردیم به صحبت کردن.

این را میخواستم عرض کنم که وقتی که موضع بالای من را دید، گفت 15 روز قبل از حمله عراق به شما طه یاسین رمضان آمد اینجا پیش من و خیلی از کشورهای بلوک شرق و خبر حمله قریبالوقوع عراق به ایران را داد. یعنی ما میدانستیم که دو هفته دیگر عراق به ایران حمله میکند. همان زمانها هم که من این را در خیلی از سخنرانیهایم در زمان حضور در سپاه و بعد از آن هم گفتم. یکی، دو سال بعد از شروع جنگ خبری به دست آمد که سه چهار روز قبل از شروع جنگ، سفیر امریکا در اسرائیل نزد بگین -که آن موقع نخست وزیر اسرائیل بود و بعد به درک واصل شد- میرود و به او اطلاع میدهد که در دو سه روز آینده، اردن یک تعداد زیادی هواپیمای عراقی روی آسمان خواهد دید.- چون سوریه، لبنان و فلسطین اشغالی آنقدر منطقهشان کوچک است که اگر یک هواپیما برود روی آسمان، روی هرسه اینهاست- چون قرار است که عراق به ایران حمله کند، میخواهد از فرودگاههای اردن استفاده کند. چون فرودگاههای ایران را بمباران میکند و آنها هم مقابله به مثل بکنند، میخواهند در امان باشند. یعنی صدام با اطلاع کامل امریکا و شوروی مأموریت پیدا کرد که به ما حمله کند و یعنی جنگ عراق علیه ایران، جنگ تحمیلی همه دنیا با ما بود.

دلایل دیگری هم برای این مسأله داریم. من به عنوان وزیر سپاه و قبل از آن مسئول تدارکات سپاه هرکجا میرفتیم، برای خرید اسلحه و مهمات دست خالی بودیم ولی همان را به عراق میفروختند. ما به طرق مختلف میتوانستیم آن بضاعت کمی را که برای رزمندگان اسلام تهیه میکردیم، فراهم کنیم. یعنی هم شرق به آنها میفروخت هم غرب. هم هواپیمای میراژ در اختیارش بود هم میگ. یعنی جنگی که علیه ما آغاز شد، جنگ همه استکبار اعم از نوع شرقی و غربیاش بود علیه انقلاب اسلامی که برای هر دوی آنها غیر قابل تحمل بود.

چه چیز انقلاب برایشان غیرقابل تحمل بود؟ در سفرهایتان چه چیزی شنیده بودید؟

وقتی که گورباچف روی کار آمد، سفیر شوروی در ایران عوض شد. قبلش بولدوریف بود، یک آقای دیگری آمد او جوانتر بود. از طریق وزارت امور خارجه درخواست ملاقات کرد و آمد پیش من. وقتی که آمد، گفت که من عمدتاً نیامدم که با وزیر سپاه ملاقات کنم؛ بلکه میخواهم با یکی از انقلابيون ایران که رفتم سابقهاش را تحقیق کردهام، مذاکره کنم. یکی از بحثهایی که آن موقع مطرح شد، گفتم که شما چرا از انقلاب اسلامی ما وحشت دارید؟ گفت که این حرف، حرف خود گورباچف است که در جلسه مطرح کرده و من به شما میگویم. ما با یک تز و با یک شعار بیشتر از نیمی از جمعیت دنیا را در اردوگاه خودمان آورده بودیم و آن شعار هم این بود که دین، افیون تودههاست و توانسته بودیم بیشتر از نیمی از جمعیت دنیا را به طرف خودمان بیاوریم. پیروزی انقلاب اسلامی نه تنها این شعار را باطل کرد بلکه تبدیل به این شد که نه تنها دین افیون تودهها نیست بلکه دین موتور محرک تودههاست؛ آن هم زیر گوش ما!

بعد یک مطلبی را به یاد من آورد و گفت تو یک ملاقاتی با سفیر قبل از من داشتی. یک ملاقاتی بود که معروف شد به این که من تو گوش سفیر روس زدم. خیلی آن موقع معروف شد، در حالی که مسأله چیز دیگری بود. اوايل وزارت من بود و هنوز محل وزارتم در خیابان فردوسی بود که احمدآقا زنگ زدند گفتند امام دستور دادند که سفیر شوروی را بخواه و تخفیف بهش بده. من اول متوجه نشدم و گفتم من چیزی نفروختم که تخفیف بدهم. گفتند امام فرمودند که خفت بهش بده. من سفیر شوروی را خواستم- یک پیرمردی بود همان بولدوریف- آمد در اتاق و من به او بیاحترامی کردم و خلاصه خیلی بهش توپیدم. به او گفتم که ما در کشور شما 70 میلیون بمب داریم که چاشنیهایش دست خودمان است. اینقدر رهبرهای شوروی احمق نباشند که فکرکنند صدام دست رهبرهای شوروی است نه، صدام امریکایی است و اینقدر بمب ندهند، اینقدر هواپیمای میگ 25 ندهند، اینقدر موشک به صدام ندهند، کاری نکنند که ما چاشنی آن 70 میلیون مسلمان را آتش بزنیم. گفت این کار شد و شوروی از هم پاشید و آن 70 میلیون الان کشورهایشان آزاد شده و در اختیار شما هستند. علت شوروی که واقعاً همین بود، یعنی شرق شعار خودش را از دست داده بود و سلسلهوار همین طور شد.

برای امریکا هم خب در کشور ما حکومتی سرکار بود که ژاندارم منطقه لقب داشت و حتی در منطقه هرکاری میخواستند بکنند، در عمان مشکل پیش میآمد، از ایران میرفتند مشکل را برطرف میکردند. همان موقع براساس آماری که میگفتند در خود ایران 35 هزار مستشار امریکایی همه کار دستشان بود. یک مرتبه یک انقلابی ميشود و این انقلاب به کلی از اردوگاه غرب خارج ميشود و ميشود دشمن امریکا. طبیعی بود آقای نیکسون رئیس جمهور امریکا- که من در اولین سفر او به ایران که بعد از کودتای 28 مرداد بود اول دبیرستان بودم و به خاطر زدن گوجه فرنگی به ماشینش، مرا بردند کلانتری و خدمتمان رسیدند-قبل از انقلاب اسلامی یک کتاب نوشته بود به نام «جنگ واقعی و صلح واقعی». همه حرف این کتاب این بود که بالاخره یک روزی بین شوروی و امریکا جنگی واقع ميشود که آن جنگ واقعی است و صلح واقعی صلحی است که بین امریکا و شوروی برقرار بشود نه جنگ سردی که هست.

 انقلاب که پیروز ميشود نیکسون یک مقالهای- ظاهراً 15 صفحهای- در مقابل آن کتاب مینویسد و اعلام میکند که من اشتباه کردم. جنگ واقعی آن نیست که بین ما و شوروی اتفاق میافتد، بلکه جنگ واقعی این است که متفقاً بین ما و شوروی با انقلاب اسلامی اتفاق میافتد. یا وقتی که امام در پاریس بود، کسینجر در مصاحبهای ميگوید ما اسلامی را میشناختیم که با شناخت آن، اکثر کشورهای اسلامی را مستعمره یا تحت نفوذ خودمان قرار داده بودیم. آن اسلام با اسلامی که این مرد در پاریس میگوید، فرق میکند و من به دولت امریکا توصیه میکنم که عدهای را بگمارد که این اسلام را بشناسند تا بتوانند در مقابل آن پدافند ایجاد کنند.

یعنی دقیقاً جنگی که علیه ما شروع شد، جنگ قدرتهای بزرگ علیه ایران بود. خب براساس محاسبات نظامی و اقتصادی روز هم واقعاً سرنوشت جنگ همان بود که صدام با کشیدن طناب توپ 130 میلیمتری گفت. یعنی از یکی دو ماه قبلش روزنامههای خارجی که فهمیده بودند- به نوعی یا خبردار شده بودند یا مأموریت داشتند- مقایسه میکردند بین ارتش ایران و ارتش عراق. واقعاً ارتش ما به خاطر درگیریهای انقلاب به کلی از هم پاشیده بود. یعنی تمام سران ارتش یا فرار کرده بودند یا به علت خیانتشان دستگیر شده بودند و مردم برای این که انقلاب پیروز شود، تمام ابزار ارتش را از کار انداخته بودند. در مقابل در یکی از جبهههایی که دشمن باز کرد، یعنی جبهه جنوب، ما یک لشكر 92 زرهی داشتیم که دو تا تفنگش دستش بود و بقیهاش یا از کارافتاده بود یا دست مردم بود و نتوانسته بودند جمع کنند. هنوز واقعاً باید ظرف کمتر از 6 روز در تهران مصاحبه پیروزی میکرد ولی همان محاسبهای که در مورد خود انقلاب بود-که انقلاب شروع ميشود، شاه از ایران میرود، بعد از رفتن شاه ژنرال هایزر میآید و او هم روز 16 بهمن یعنی 4 روز بعد از آمدن امام از ایران میرود. باور نمیکردند که انقلاب پیروز شود، ارتش تسلیم شود و در کمال ناباوری آنها انقلاب پیروز شد.- شاید همین محاسبات دنیایی و محاسبات دودوتا چهارتایی باعث شد که اینها در جنگ هم همین اشتباه را تکرار کنند و فکر کنند که با کمکهایی که به صدام کردند و امکاناتی که به او دادند 6 روزه به تهران میآید. سرنوشت جنگ به آنجا رسید که اول جبههها تثبیت شد و بعد هم حملات ما برای آزادسازی سرزمینهایمان شروع شد و دشمن را از بخشی از سرزمینهایمان که بخشهای اسم و رسم داری برای مردم بود بیرون کردیم تا بیتالمقدس. اما از نظر ما که در بخش نظامی مملکت بودیم اکثر نقاط سرکوب و مسلط به کشور ما دست دشمن بود. یعنی یک خرده نفس پیدا میکرد دومرتبه میتوانست به ما حمله کند. قبلاً حمله کرد و این نقاط را گرفته بود، بعد دومرتبه میتوانست حمله کند. بحث زیاد بود که جنگ را اینجا تمام کنیم. خب آن موقع جنگ را تمام ميکردیم چه چیزی گیرمان میآمد. هنوز بخشی از خاکمان و نقاط استراتژیک در دست دشمن است.

سرخطها و مباحثی را که طرح میشد چه بود و توسط چه کسانی گفته ميشد؟

البته اکثراً سیاسیون بودند. چون من در این جلسات کمتر حضور داشتم و سرم به کار خودم بود که جبههها را پشتیبانی کنم و واقعاً هم همه هدفم همین بود. شاید خیلیها هم مسئول بخشی از ادامه جنگ را میدانند. بعضیها هم به زبان میآمدند که تو اگر مثلاً فرمانده میگفت میخواهیم حمله بکنیم میگفتی نمیتوانیم، شاید جنگ ادامه پیدا نمیکرد.

مثلاً چه کسانی میگفتند؟

دیگه حالا الان که نميشود مطرح کرد.

آخر اینها سند است برای تاریخ.

مثلاً یکیشان آقای دکتر روحانی رئیس کمیسیون دفاع مجلس که میگفت تو اگر میگفتی من نمیتوانم یا بعضی دیگر از اعضای کمیسیون دفاع واقعاً هم این طوری بود.

جاهای مختلف داریم آقای دکتر روحانی یا کسان دیگری مباحثی کردند و انتقاداتی داشتند!

البته ایشان انصافاً خاطراتشان را ضبط کردند. من از قول آقای میردار، مسئول تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی، میگویم، گفته بود که کفه کاری که حاج محسن در جنگ کرد، مساوی است با کفه رزمندگان اسلام، چون اگر این نبود، اصلاً نمیتوانستند بجنگند. این هم که گفتند البته غلو کردند.

الان چند تا بحث هست یعنی هر گروهی آمده یک بحثی را طرح میکند. خب یک گروهی مثل آقای دکتر روحانی و دوستانشان که در مجلس به مجمع عقلا معروف بودند که نظرشان را گفتید. سایر دوستانشان را هم به خاطر دارید چه کسانی بودند؟

طرفی که با من صحبت کرد، فقط ایشان بودند. در کمیسیون دفاع ایشان ناطق بود.

همفکرانشان را یادتان هست؟

نه یادم نیست.

ظاهراً جز این طرز تفکر، دوستان دیگری هم بودند که نظرات مختلفی داشتند که بعضیها بحثشان ادامه جنگ بوده. مثلاً شهید صیاد شیرازی میگوید که ما باید از یک موضع پدافندی مناسبی برخوردار باشیم و بعضیها یک نظرات دیگری دارند. این نظرات چه بود؟

عموم فرماندهان رده بالای سپاه و ارتش یعنی افراد صاحب تصمیم معتقد بودند که در آن مرحله، پذیرفتن آتشبس، پذیرفتن شکست است. تقریباً دولتیها حالا نميشود اسم برد مثلاً یکی از کسانی که خیلی سفت بود که باید آتشبس را بپذیریم، آقای بهزاد نبوی بود در دولت. حالا زمان پذیرش قطعنامه من دیگر در دولت بودم. عموم دولتیها معتقد بودند که ما در جنگ چه کار میخواهیم بکنیم؟ ما عراق را چرا میخواهیم بگیریم؟

خود نخست وزیر به عنوان رئیس دولت نظرش چه بود؟

من الان دقیق یادم نیست. یک روز آقای هاشمی رفسنجانی من را خواستند و گفتند که همه میدانند که یکی از کسانی که باعث ادامه دفاع مقدس هست، تویی. من قبل از این که این را بگویم یک خاطرهای بگویم. یک جلسهای مثلاً سال قبلش یا دو سال قبلش استانداری تهران راجع به جنگ برگزار کرده بود و از من هم دعوت کرده بودند. من وقتی که آنجا رفتم، دیدم همه30 نفر نماینده استان تهران هستند، چندتا از وزرا هم هستند. من رفتم پشت تریبون و گفتم که من معتقدم که دو نفر خیلی خیلی جدی معتقدند که جنگ جنگ تا پیروزی! یکی حضرت امام است یکی صدام حسین و کس دیگری را من به این چیز ندیدم که بعد مقام معظم رهبری آن موقع من را خواستند گفتند چرا اینجوری حرف زدی؟ گفتم من آنجا منظورم افراد حاضر بودند منظورم شما و آقای هاشمی نبود. ولی همه شعار جنگ میدهند و هیچ کس به جنگ کمک نمیکند. حتی حاضر نیستند برای ما توالت صحرایی بسازند. یک مثال زدم و گفتم رفتم هزارتا توالت صحرایی زدم. گفتند دانهای 75 هزار تومان. من خودم ساختم دانهای 7 هزار تومان. ساختم و این کار من نیست حتی این که 4 تا فلز بگذارند بشود توالت صحرایی درست کرد.

چند ماه قبل از قطعنامه یک روز آقای هاشمی من را خواست و گفتند که دولت حالا با توانش شعار جنگ میدهد اما در جنگ حضور ندارد، بار جنگ هم روی دوش ماست. من میخواهم بار جنگ را بدهم روی دوش خود دولت، لذا تو برو در وزارتخانه بشین. حرکتی که منجر به پذیرش قطعنامه شد- گمانم مثلاً دو سه ماه بود، حالا باید رفت تاریخش را دید- این بود که آقای هاشمی به عنوان فرمانده جنگ، آقای میرحسین موسوی را گذاشت رئیس ستاد و آقای بهزاد نبوی را گذاشت مسئول پشتیبانی. مسئول پشتیبانی جنگ من بودم. یعنی من غیر از این که وزیر جنگ بودم مسئول لجستیک ستاد فرماندهی کل قوا در ستاد هم بودم که البته صحبت رسمی نبود اما پشتیبانی با من بود.

به من گفتند تو برو در وزارت دفاع و دیگر کاری نداشته باش و من میخواهم خود آنها را مأمور بکنم. خب همین کارها هم شد و ما دیگر آمدیم و ایشان هم به آقای موسوی و آقای بهزاد نبوی و... حکم دادند و شدند ستاد جنگ. در ستاد فرماندهی کل قوا، هم بچههای سپاه هم بچههای ارتش فشار آوردند که حالا که این جور شده آقای بهزاد نبوی من را بگذارد قائم مقام خودش. ایشان با من تماس گرفت گفت که شما را که من نمیگذارم، چون که نسبت به تو حس استعلا ندارم. تو اگر باشی همه کار دست تو میماند و من دیگر کارهای نیستم. تو راضی کن که غمخوار بشود قائم مقام من. گفتم که من به غمخوار دستور میدهم بشود قائم مقام تو و خودم هم اصلاً بنا نیست قبول کنم، اصلاً قبول هم نمیکنم.

خب وقتی که این ستاد تشکیل شد، منجر شد به این نکتهای که یعنی بعد از دخالت مسائل سیاسی در مسائل نظامی یعنی وقتی که انتخابات مجلس سوم بود، انتخاباتی بود که در جبههها اثر گذاشت. یعنی حالا به قول شما میگویید ممکن است منتشر هم نشود آقای [...] که آن موقع یکی از فرماندهان نگهدارنده فاو بود، آمد و رفت [استان خود] که در انتخابات دخالت داشته باشد نمایندهاش انتخاب شود کسی که دوست دارد انتخاب بشود و بعد از انتخابات مجلس سوم بود که ما در فاو عقب نشستیم همان بود که ما از غرب هم عقب نشستیم.

یادم است روزی که قطعنامه را پذیرفتند و هنوز من وزیر بودم، در دفتر مقام معظم رهبری- ریاست جمهوری-کنار دکتر روحانی نشسته بودم. تا مرحوم حاج احمد آقا به اینجا رسید که امام فرمودند من قطعنامه را پذیرفتم دکتر روحانی به من گفتند که فلانی بساطت را جمع کن و دیگر برو! بعد از صلح تو دیگر به درد نمیخوری، تو در زمان جنگ به درد میخوردی. یکی دو ماه بعدش هم در مجلس به ما رأی ندادند و گفتند به سلامت. اینها باعث این شد که مسائل فیزیکی جنگ بر مسائل معنوی و آن علل پیروزیهای قبلی بچربد. یعنی آقای هاشمی حس کرده بود که ادامه این روند جنگ جز فرسایش ما نتیجهای ندارد.

چند چیز را پشت هم ردیف کنم. اولاً این را که میگویم از احساسم است و شنیدههایم نیست. امریکاییها دیگر مستقیم آمدند در منطقه و سکوهای نفتی مارا بمباران میکردند، تحرکات مرزی داشتند و مستقیماً وارد کمک به صدام شده بودند. تا قبل از آن غیرمستقیم کمک میکردند. یعنی اگر شیخ کویت و پادشاه عربستان و شیخ امارات و... میلیارد میلیارد به صدام میدادند، اینها دستور مستقیم امریکا بود. اما بعد در سال 67 دیگر رسماً امریکا آمده بود، هم مواد غذایی به صدام ميداد، هم پول میداد، هم اسلحه و مهمات میداد. اخطار بعدی هواپیمای ما بود که زدند و این اخطار خیلی جدی بود. که آقای هاشمی در جلسه صحبت میکرد میگفت بالاخره ما با این حرکاتی که داریم انجام میدهیم، کی میتوانیم صدام را ساقط کنیم؟ کی میتوانیم به بغداد برسیم؟ فشار ایشان به عنوان فرمانده جنگ به فرماندهان ارتش و سپاه که بروید طرحی بیاورید که این جنگ را با چه امکانی میتوانیم تمام کنیم منجر شد به تهیه آن نیازی که فرماندهی سپاه تهیه کرد و به آقای هاشمی داد که اگر به ما این تعداد هواپیما بدهید این تعداد تانک بدهید، این تعداد توپ بدهید، در صورتی که آن موقع به هیچ قیمتی در توان تهیه کشور ما نبود. بخشی از آن از نظر محاصره نظامی امکان نداشت، بخشی هم از نظر امکانات مالی ما امکان نداشت. ما سال 65 –یعنی سه سال قبل از تمام شدن جنگ- مملکتمان 5/6 میلیارد دلار ارز داشت که یکی دو میلیاردش را برای جنگ میتوانستند بیاورند و بقیهاش را باید گندم میآوردند مردم بخورند. در یک چنین وضعیتی بودیم، حالا سال بعدش یک کم بهتر شد. لذا آن صورت که تهیه شد و خدمت امام داده شد امام خب دیدند چه کار کنند؛ یا باید جنگ را تمام بکنند یا باید این امکانات فراهم بشود. خب این طرف که نميشود اینهایی هم که تاحالا میجنگیدند میگویند آقا اگر میخواهید جنگ را تمام کنیم اینها را به ما بدهید. خب اینها را هم که ما نمیتوانیم بدهیم، مجبور شدند که قطعنامه را قبول کنند. یعنی با توجه به شرایط نظامی حاکم بر منطقه، شرایط نظامی و سیاسی حاکم بر کشور ما و آینده که نگاه میکردند.

برگردیم یک مقدار عقبتر و زمانی که بحث ورود به خاک عراق طرح شد که بعدش هم عملیات رمضان و سلسله عملیاتی که بعدش اتفاق افتاد. طرح نهایی و آن چیزی که شورای عالی دفاع به آن رسید که باید عملی میشد چه بود؟

چیزی بود که امام به عنوان شعار مطرح کردند. جنگ جنگ تا رفع فتنه.

یعنی چه؟ یعنی سقوط صدام؟

یعنی سقوط صدام. از نظر ما که این موقع پذیرش قطعنامه اتفاق افتاده بود. یعنی زمانی که ما قطعنامه را پذیرفتیم این قابل انکار نیست که ما تلفات دادیم و امکانات مملکت را هزینه کردیم، بله نمیتوانستیم برویم بغداد را بگیریم اما دشمن را به جایی رسانده بودیم که دیگر او هم نفس نداشت. یعنی تلفاتی که ما در کربلای 5- که من خودم از نزدیک شاهدش بودم- یا در والفجر10 و تلفاتی که در این عملیاتها به ارتش صدام وارد کردیم، آن ارتشی نبود که ما از خرمشهر خارجش کردیم.

سال 66، عراق 63 لشكر آماده دارد! حجمش خیلی بالاست!

داشته باشد ولی آن نبود و دائم کمکش میکردند. یک چیزی را که نگاه میکنند باید مجموعهاش را نگاه کرد. آمار کشتههای عراق در جنگ که بعد از سقوط صدام اعلام شده 500 هزار نفر است و آمار شهدای ما حداکثر 220 هزار نفر است. او یک ملت 20 میلیونی ما یک ملت حالا از 40 میلیونی تا موقعی که جنگ تمام شد 58 میلیونی بالاخره 500 هزار خانواده مسألهدار بودند در عراق. آن موقع در عملیات کربلای 5 یک فرمانده تیپی را اسیر کردند که آوردند من خودم با او صحبت کردم. گفت از تیپ من، من ماندم و دو تا از معاونینم که هر دو زخمی شدند و بقیه هم کشته یا زخمی شدند و فرد سالمی نماند. یا همه امکاناتی که در اختیار سپاه قرار گرفته بود؛ اکثراً اینها هنر بنده به عنوان وزیر سپاه نبود، هنر رزمندگان اسلام بود که از دشمن گرفته بودند که برای من خودش کلی کار ایجاد میکرد. یعنی ما تانک 65T نداشتیم 62T نداشتیم. اینها میگرفتند بعد از من گلوله توپش را میخواستند چون توپش فرق میکرد و ما باید برویم از یک جایی از دنیای کمونیستها بخریم. گلوله توپ آن را بردارند بیاورند. هرگز آن دشمنی که ما در زمان پذیرش قطعنامه با او صلح کردیم از هر نظر- از نظر روحیه، توان رزمی- آن دشمنی نبود که ما بعد از عملیات بیتالمقدس آتشبس را میپذیرفتیم. مسأله بعدی این که ما بالاخره به دنیا حقانیتمان را ثابت کردیم. این که بالاخره دبیرکل سازمان ملل اعلام کرد که صدام متجاوز است، این برای ما تا آخر تاریخ یک سند محکمی است که ما از خودمان دفاع کردیم.

ولی به هر حال رفع فتنه اتفاق نیفتاد!

 نیفتاد ولی بالاخره سرنوشت منطقه را درنظر بگیرید الان عراق را ببینید برای کیست. واقعاً عراق برای کیست؟! برای امریکاییهاست یا برای ایران! یعنی اگر که امریکا آمد و صدام را از بین برد چرا از بین برد برای این که در مأموریت خودش شکست خورده دید. این همه امکانات به او داد که به انقلاب اسلامی ضربه بزند، نتوانست و به جایش رفت کویت را گرفت که آن هم باز فرمایشی بود که امام گفت که امیر کویت تو اولین کسی هستی که فدایی صدام میشوی و همین هم شد. یعنی وقتی که من بنیاد بودم یک هیأت دونفرهای از عربستان آمد. یکیشان «صالح کامل» است که معروف است و یکی از سرمایهداران خیلی بزرگ سعودی است که با خاندان سعودی شریک است و چند بانک دارد و 6-5 کانال تلویزیونی دارد. آدم عجیبی است از آن سوپر میلیاردرهای سعودی است. این آمده بود که با ایران معاملات تجاری بکند. یک دکتر «محمد عبدیمانی» با او بود که یک دانشمند سعودی بود و در عین حالی که مذهبش مالکی بود اما خیلی علاقهمند به اهل بیت بود و دو کتاب آورده بود برای من که نوشته بود و در عربستان منتشر کرده بود «تأدبوا اولادکم بمحبت آل رسول» یک همچنین عنوانی داشت یا یک کتابی نوشته بود که حضرت زهرا کیست بعد گفت دارم کتابی مینویسم که حضرت زینب کیست و میگفت تعجب میکنم در ایران حسینیه زیاد دارید زینبیه کم دارید. یک آدم باسواد و با ادب بود. او دوتا خاطره تعریف کرد. میگفت یک پیرمردی در خاندان آلسعود هست که خیلی هم مورد احترام است. در جلسات ملکی هم که شرکت میکند با همه هم با تحکم و از موضع بالا صحبت میکند. میگفت وقتی که امام فرمان قتل سلمان رشدی را صادر کرد، من در آن جلسه بودم، او وارد شد و گفت که خجالت نکشیدید که مرده بودید و خمینی این فرمان قتل را صادر کرد و از اسلام و عزت اسلام دفاع کرد؟! بعد میگفت وقتی که صدام حمله کرد به کویت باز این آمد و گفت که یادتان هست امام گفت که این همین کار را میکند با شما، شما میخواهید دربروید. بروید و هرچه که این مرد گفته دارد عملی ميشود. منظور این که امریکا به دلایل مختلف اگر میدانست که آینده عراق این ميشود، این کار را نمیکرد. واقعاً دستاورد امریکا الان در عراق چیست؟ یعنی آمد یک عنصر سوخته ضعیف شده را برداشت و همان محاسبه اشتباهی که در مورد انقلاب اسلامی و اول جنگ کرده بودند، در همین مسأله عراق و حتی افغانستان اتفاق افتاد. الان هر کاری بکنند عراق را آن عراق که بالاخره 70 درصد مردمش شیعه هستند چه کارش میخواهند بکنند؟

حالا آن مقطع پذیرش قطعنامه شاید ما کشیده شدیم به جایی که مجبور بودیم. یعنی از آن به بعد یا باید تبعاتی مثل هواپیمای ایرباس و قطع صادرات نفتمان توسط امریکا را میپذیرفتیم یا این توان را پیدا میکردیم که آن امکانات را پیدا کنیم و در اختیار نیروهای مسلح بگذاریم. البته آن موقع من دیگر در جنگ مسئول پشتیبانی نبودم و وزیر سپاه بودم. لذا به قول خیلیها مثل کمیسیون دفاعیها و... یکی از علل ادامه جنگ هم من بودم. چون روش جنگ در مورد سپاه این بود که وقتی فکر عملیات به سرش میزد و منطقه را شناسایی میکردند، نیازشان را مشخص میکردند و به ما میدادند. ما اگر میگفتیم که میتوانیم بدهیم، اینها میرفتند حالا تبدیل میکردند به طرح نقشه و این حرفها که ما هم هیچ وقت نگفتیم نمیتوانیم بدهیم. مثلاً گفتیم اینقدر کمتر. میرفتیم بالاخره هرجوری بود، تهیه ميکردیم. ولی خب خودمان میدیدیم که با این حرکتی که داریم میکنیم حالا مثلاً میرویم حلبچه را میگیریم آن هم با آن قیمتی که مردم عراق دادند یا فاو را میگیریم، بعد در اثر یک حرکت سیاسی پس میدهیم. بعد عقلای مملکت- حالا آنهایی که خودشان را عاقل میدانستند و عاقل بودند- برای هدفمان زمان نبود. بعد هم خب اعلام شد که ما این امکانات را میخواهیم. خدا رحمت کند مرحوم ظهیرنژاد همان سالهای اولیه جنگ همین را میگفت و بعد به اینجا میرسید که شما یک تانک در مقابل یک تانک. بعد میگفت نه، دو تانک در مقابل یک تانک برای پیروزی.

گفتید که حضرت امام نگاهشان این بود که جنگ جنگ تا رفع فتنه. یک بحثی هست الان بین کارشناسان و کسانی که در آن زمان بودند و الان دارند تحلیل میکنند، آن هم این که ميگویند که وحدت استراتژی نبود. خود شما هم اشاره کردید که امام میگفتند جنگ جنگ تا رفع فتنه، یک عدهای میگفتند جنگ جنگ تا پیروزی و یک عدهای میگفتند جنگ جنگ تا یک پیروزی. این عدم وحدت استراتژی روی روند جنگ تأثیرگذار نبود ؟

البته آنچه که بر نیروهای مسلح حاکم بود، آن شعار امام بود. یعنی واقعاً در آن حدی که من در تماس با فرماندهی سپاه و فرماندهان لشكرها و تیپها و قرارگاههای سپاه بودم آنها همه همین جمله امام را میگفتند. یعنی خود من انگیزه و حرکتم بدون این که به چپ و راست نگاه کنم، این بود که ما مأمور به وظیفهایم، مأمور به نتیجه نیستیم.

روی زمین چه اتفاقی میافتاد؟

روی زمین این بود که ما عقبرفت که نداشتیم، غیر از مسألهای که بعد از جریان فاو اتفاق افتاد. بالاخره حرکاتی کردیم و مدام بخشهایی از مملکتمان را آزاد کردیم. در قضیه ورود به خاک عراق اولاً دشمن انگیزه پیدا کرده بود که دفاع بکند. یعنی آن موقع به مراتب بهتراز موقعی که آمده بود در خاک ما میجنگید یعنی من اوايل جنگ رفته بودم زمانی که مرحوم شهید پیچک فرمانده یکی از محورها بود- با یکی دیگر از شهدا با هم بودیم- رفته بودیم بازدید جبههها. هنوز آن موقع روزنامه میزان چاپ میشد. از این خاطر میگویم من بیدار شدم دیدم که مرحوم پیچک داشت نماز میخواند. بعد من بیدار بودم دیدم که پا شد چند نفر را صدا کرد و به اینها گفت که وضو بگیرید نماز را در راه میخوانیم. گفتم کجا میخواهید بروید گفت که میرویم شبیخون بزنیم بیاییم. این 18 نفر رفتند و با طلوع آفتاب با بیش از 300 اسیر برگشتند! البته من باز خودم با آن سروان عراقی که فرمانده اینها بود صحبت کردم و گفتم که مگر شما نیامده بودید بجنگید؟ گفت چرا. گفتم که اینها 18 نفر بودند. گفت نه! قسم میخورد میگفت که والله خمسه آلاف، با شدت هم میگفت. میگفت 18 نفر کجا بوده؟ اینها 5 هزار نفر بودند و ما تسلیم شدیم. خب این هر دو جنبه را دارد، هم نصر خدا و آن رعبی که خدا در دل دشمن اسلام راستین میاندازد که 18 نفر را 5 هزار نفر نشان بدهد، هم واقعاً اینها آنجا کیلومترها داخل خاک ایران جان خودش را نجات میدهد و تسلیم ميشود.

وقتی که ما وارد خاک عراق شده بودیم، دشمن دیگر با ما واقعاً میجنگید. با همین انگیزه که ما میجنگیدیم البته انگیزه ما را نداشت، چون بالاخره ما خاطراتی از زمان جنگ داریم که من بارها گفتم مثلاً هیچ انگیزه مادی در رزمندگان اسلام مخصوصاً سپاه و بسیج نبود و بیشتر انگیزه شهادت و آخرت بود. ولی در عین حال دفاع از سرزمین و آب و خاک هم بود و میرفتیم خاکمان را آزاد بکنیم، نمیرفتیم فقط شهید بشویم، میرفتیم در راه آزاد کردن سرزمینمان از قید دشمن شهید بشویم. یعنی برایمان مهم نبود که زنده برگردیم یا برنگردیم. بالاخره عراقی هم وقتی در سرزمین و خاکش میرفتیم میخواست از سرزمینش دفاع کند و جنگ، جنگ سختی بود. آقای هاشمی از کسانی بود که در عین حالی که از طرف امام فرمانده جنگ بود، این را میگفت که بالاخره شماها ميخواهید چه کنید در جنگ؟ این جنگ دارد فرسایشی ميشود، این جنگ دارد به هیچ پیروزی منتهی نميشود، بروید حرف حسابتان را بردارید بیاورید که آن حرف حساب شد آن لیست و آن لیست هم شد پذیرش قطعنامه!

آقای هاشمی رفسنجانی دقیقاً زمانی که عملیات خیبر در حال انجام است رسماً فرمانده جنگ شدند. ایشان تعریف میکردند که من رفتم پیش حضرت امام گفتم من یک طرحی دارم و آن این است که به نظرم ما برویم یک منطقه مهم از خاک عراق را بگیریم، بعد بیاییم با این امتیاز سر میز مذاکره. که این خب متفاوت است با آن جنگ جنگ تا رفع فتنه. البته ایشان گفتند که احتمالاً میتوانست به رفع فتنه هم بینجامد و ما میگفتیم که یک همچین اتفاقی- شکست عراق در جنگ- ممکن است باعث تزلزل داخلیاش بشود و همین ممکن است باعث خیلی اتفاقهای دیگر بشود. اما میگفتند لزوماًً نگاهمان این نبود. ایشان میگفتند حضرت امام فقط لبخند زدند و جواب ندادند. بعد تعریف میکردند میگفتم من آمدم در منطقه برای یکسری از فرماندهان سپاه ماجرا را گفتم و بگومگو شد که یکسری میگفتند نه چنین وضعیتی نیست. نکتهای که وجود دارد، این است که این یک دوگانگی است. باز ما همین ماجرا را در بحثی که سردار سرلشكر غلامعلی رشید در بحث استراتژی جنگ طرح میکنند داریم. ایشان میگویند ما اول آمدیم گفتیم که ما اگر میخواهیم صدام سقوط کند، یک طرح بزرگی را باید طراحی بکنیم. این طرح هم برای آخر جنگ نیست، برای قبل از این عملیاتهای بزرگ است و تمام توانمان را متمرکز بکنیم 6ماه تا یک سال عملیات انجام بدهیم، یا از جبهه میانی به سمت بغداد یا جبهه جنوبی به سمت بصره برای دور زدن عراق و بستن شریانهای حیاتیاش. اتفاقاً اتفاقی که روی زمین هم میافتد، این است که رسماً همان بحث جنگ جنگ تا یک پیروزی است، یعنی ما عملیاتهای متعددی را انجام میدهیم تا یک منطقه مهم را بتوانیم در خاک عراق بگیریم که البته میسر نميشود. یعنی ما تقریباً بعد از عملیات بیتالمقدس هیچ عملیات موفقی از این جهت که به تمام اهداف عملیات برسیم نداشتیم. خب با یک چنین نگاهی بعضی ميگویند اگر وحدت استراتژی بود شاید ما میتوانستیم. یعنی اگر تمام آن توانی را که در 5 عملیات صرف کردیم روی یک خط عملیات مشخص متمرکز میکردیم، شاید نتیجه دیگری میگرفتیم. فکر میکنید یک چنین تحلیلی قابل قبول هست؟ و این عدم وحدت در استراتژی ادامه جنگ چقدر دخیل بود و چه تأثیراتی داشت؟

ببینید خود آن مسألهای که ما میآمدیم توان 5 عملیاتی را که انجام دادیم میگذاشتیم روی هم اصلاً تحقق پیدا نمیکرد. یعنی مملکتی که در داخلش حتی یک موقعی آمدند برای همین جنگ یک صورتی دادند به من که آن صورت اگر میخواستیم از خارج تهیه کنیم دو میلیارد و 700 میلیون دلار پول میخواست، درحالی که کل ارزی که در اختیار من برای آن مقدار مهمات بود کمتر از 400 میلیون دلار بود. من آمدم یک طرحی تهیه کردم که از حضرت امام، مقام معظم رهبری و آقای هاشمی همه در جریان قرار گرفتند و امام هم برای آن کار از اختیارات ولایت فقیه استفاده کردند و بودجه در اختیار ما قرار دادند. آمدیم عین همان نیاز را در داخل کشور با بسیج همه امکانات- آن هم به زور- برآورده کردیم. آمدند 120-110 میلیون دلار از این پول را در اختیار کارخانجات دولتی گذاشتند که اول خودش را تجهیز کند و بعد بتواند مثلاً مهمات بسازد. مثلاً یک کارخانه دولتی ریختهگری بود در ساوه که من 40میلیون دلار به آن کارخانه ارز دادم که تکمیل بشود و بتواند برای ما مهمات بسازد. لذا آن وضعی که ما داشتیم، اگر در هرکدام از عملیاتها میتوانستیم توان بیشتری تهیه بکنیم شاید همان عملیاتی که شما میگویید انجام میشد. ولی این توان در یک مدتی ایجاد میشد و ما یک عملیات انجام میدادیم. این که صبر کنیم و بگذاریم 5 یا 6 عملیات با هم، با نیازی که مملکت داشت اصلاً نمیماند که این کار را انجام بدهیم. لذا من فکر میکنم که اصل ادامه جنگ یک اصل عقلانی بود، یعنی اگر آن موقع میپذیرفتیم شکست را پذیرفته بودیم. زمانی که قطعنامه را پذیرفتیم شکست را نپذیرفتیم، عدم پیروزی را پذیرفتیم. اینها باهم فرق میکند. یعنی اگر ما بعد از بیتالمقدس ميپذیرفتیم، به احتمال زیاد یک سال یا یک مدتی بعد با حمله صدام با قدرت کامل و از جاهایی که نمیتوانستیم ازشان دفاع کنیم مواجه میشدیم. شاید اگر زودتر از این تاریخی که پذیرفتیم میپذیرفتیم بهتر بود، اما آن زمان نباید میپذیرفتیم. من خودم به این معتقدم و ازآن دفاع میکنم.

این بحثی که ميگویند سران عرب نامهای داده بودند گفته بودند ما غرامت میدهیم و...؟

من در جریانش نیستم.

پس این ماجرایی که ما روی یک استراتژی واحد کار نکردیم، تأثیری در روند جنگ نداشت؟

بی تأثیر نبود ولی آنچه که این دو عنصر اصلی فرماندهی جنگ را به اینجا رساند که نامه را بنویسند، این بود که تحقق شعار امام را با وضع مملکت ممکن ندانستند.

شعار امام از ابتدا هم در دستور کار قرار نگرفت!

نگرفت.

چرا نگرفت؟ این را یادتان هست؟

توانش را نداشتیم، واقعاً توانش را نداشتیم. ببينید همان عرضی که گفتم. یکی از کارهایی که شد که امروز داریم نتایج آن را میبینیم و از برکات جنگ و ادامه جنگ است، وضع نظامی امروز ماست. ما یک صنایع دفاعی داشتیم که برایمان درست کرده بودند که فشنگ بسازد و... ما سلاح استراتژیک نمیساختیم، امروز چه چیزی نمیسازیم؟! و اینها یا بعد از جنگ یا زمان جنگ پایهریزی شد. من یکبار که رفتم بازدید تولیدات صنایع دفاعی کشور، دیدم همکاران ما همه مثل خود من پیر شدند، ولی همه میگفتند «حاجی زمان تو شروع شد.» واقعیت هم بود و موشکها از همان زمان شروع شد. یعنی بنده وقتی که میرفتم با بدبختی 10 موشک اسکادبی (scud-b) از لیبی میآوردم، اولین موشکی که آوردم، با کمال سخاوت یکی را گذاشتم گفتم آقا باز کنید میخواهیم این را بسازیم در حالی که برای ما هر یکیش یک عزتی بود یک آبرویی بود. وقتی موشک اول را زدیم به بانک در عراق، آقای هاشمی دعوت کرد گفت که فلانی تو با آوردن این موشکها عزت دادی به اسلام و مسلمین. ولی من یکیش را گذاشتم برای این که تولید بشود. اگر امروز ما واقعاًخودکفای نظامی هستیم و در دفاع خودکفاییم، این برکت 8 سال جنگ بود.

یک بحثی هست در نیروهای رزمنده و آن این است که مقایسه میکنند میگویند عراق با این که جمعیت کمتری داشت ولی تمام کشور پای کار جنگ بود بعد میگویند اما در ایران این اتفاق نیفتاد. تحلیل شما در این قضیه چیست؟ آقای هاشمی معتقدند تمام توان دولت در خدمت جنگ بود. نظر شما چیست؟

نخیر، تمام توان دولت در خدمت جنگ نبود. حتی بنده به عنوان وزیر سپاه در زمان جنگ برای حمل گندم از بنادر به سیلوهای کشور کامیون اعزام کردم، یعنی توان نظامی بعضی اوقات باید در خدمت دولت قرار میگرفت. اصلاً ببینید وقتی که من در جلسه هیأت دولت اعلام کردم که به جای این که 2 میلیارد و 800 میلیون دلار ارز به من بدهید که بروم این مهمات را تهیه کنم میخواهیم عملیات انجام بدهیم، تصمیم گرفتهام با 350 میلیون دلار همین مهمات را در همان زمانبندی در داخل بسازم- کاغذش را هنوز دارم- آقای بهزاد نبوی در یک یادداشت نوشت که خدایا لااقل در هیأت دولت شعور را جایگزین شعار بفرما! آورد داد به من. گفتم اسمت را زیرش بنویس. این شعار را در خیلی از جاهای مملکت به آن توجه نمیکردند. حتی همان موقع آقای ترکان به من گفتند که یعنی تو این کار را میکنی؟ بعد وقتی که بعد از رحلت امام رفته بودم بنیاد، یک روز آقای ترکان آمد پیش من- بعداً خودش وزیر شده بود و رفته بود دیده بود که این کار عملی شده- آمد و گفت من یک عذرخواهی به تو بدهکارم، تو این کار را کرده بودی. یعنی ما دولت را به زور در کارهای جنگ میکشیدیم. واقعاً به زور میکشیدیم.

چند درصد امکانات دولت و کلاً کشور درگیر جنگ بود؟ یعنی ميشود گفت حتی نصف؟

بله نصف بود. ببینید یک موقعی از 15 روز قبلاً تصمیم گرفته بودیم از غرب حمله بکنیم. لشكرهایمان رفته بودند اما غرب لو رفته بود و طرح تهیه شده بود که حالا از جنوب حمله کنیم. زمانی که برای این کار تعیین کرده بودند مثلاً 20 روز بود که ما 15 روز وقت داشتیم که 3 لشكر را از غرب با همه امکاناتش بیاوریم. وقتی من به دولت مراجعه کردم که ما امکانات ترابری میخواهیم، واقعاً دولت نداشت بدهد و درگیر مشکلات مملکت بود. بخشی هم درگیر جنگ بود. من رفتم خدمت حضرت امام اجازه گرفتم که این تریلیها و کمرشکنهای مردمی را خدا رحمت کند مرحوم محمد صنیعخانی را آن موقع فرمانده ترابری سپاه بود، به او حکم دادم تمام پلیس راهها آدم گذاشت هر تریلی که رد میشد، پلاکش را برمیداشت میگفت باید بیایی یک راه از غرب بروی به جنوب. که جالب هم هست که این روایات در تاریخ ثبت بشود. وقتی خدمت حضرت امام رسیدم- حالا مقدماتش را نمیگویم که چه مقدماتی طی شد که به اینجا رسیدیم- امام فرمودند که حالا بروید و حواله کردند به دادستان کل کشور آن موقع آقای صانعی. ایشان گفتند این دخالت در اموال مردم است و ایشان باید اِعمال ولایت کنند. کاری نداریم رفت و برگشت. بالاخره رفتم خدمت ایشان گفتند که چیزی باید بنویسم؟ گفتم که نه، شما فقط اذن بدهید. گفتند به 4 شرط: یکی این که به اندازه نیازت بگیری. دوم این که رانندهاش را اگر نخواست بیاید، به زور نبری. سوم این که بیش از حد معمول به او کرایه بدهی و چهارم این که اگر وسیلهاش عیب کرد، به احسن مایمکن جبران کنی و این طور شد که ما یک چیزی حدود 900-800 تریلی از مردم گرفتیم و فرستادیم از غرب مثلاً بولدوزر و لودر و تانک و نفربر امکانات را جمع کنند بیاورند جنوب. لذا اینجور ميشود گفت که اگر دولت بیش از آن میخواست در جنگ کمک کند، در مملکت مشکل پیدا ميشد. یعنی وقتی که سال 65 با 5/6 میلیون دلار ارز سه میلیون دلارش را گندم نمیآورد، میخواست بیشتر به ما بدهد، خب باید چه میکرد؟ این که تمام نه، در حدی که توان داشت بود.

استراتژی امام هم همین بود؟ چون مطرح ميشود که طبق بهترین محاسبات نزدیک به 10 تا 20 درصد مردم ایران و خانوادهها درگیر جنگ بودند و یک چیزی نزدیک به همین یا شاید خیلی کمتر از نظر جغرافیایی درگیر جنگ بودند. یک تزی در زمان جنگ طرح ميشود و آن این است که میگویند که ما قرار نیست کل مملکت را درگیر جنگ بکنیم. درست است؟

این یک واقعیتی است. من این را در یکی از سخنرانیهایم گفتم که با یک محاسبه دقیق، افرادی که در جنگ شرکت کردند-بعضیها دهها بار آمدند و رفتند میآمد سه ماه بسیجی یک عملیات انجام میداد اگر سالم برمیگشت، دومرتبه هم میآمد- من هم به همین رقم 25-20 درصد رسیدم که حداکثر که در جنگ حضور داشتند و واقعیتی بود. خب میگویند که امکانات دولتی همهاش در اختیار جنگ بود. مثلاً در یکی از سالها بودجهمملکت یادم است 580 میلیارد تومان بود. بودجهای که برای جنگ گذاشته بودند- غیر از بودجه جاری ارتش و سپاه که من یادم نیست چقدر است- یک مادهای بود 503041 که این بودجه دفاعی بود که از این بودجه هم ارتش استفاده میکرد و هم سپاه. بسته به نیازشان مينوشتند و فرمانده جنگ تصویب میکرد و دولت میداد. این بودجه هم 40 میلیارد تومان بود که همان سال من مجبور شدم برای همان برنامه تولید مهمات که گفتم، خدمت امام مشرف شدم نامهای نوشتم و ایشان اجازه دادند که خارج از این 40 میلیارد تومان 15 میلیارد تومان بانک مرکزی بدون اجازه مجلس و دولت در اختیار جنگ قرار بدهد. با یک سیستمی که حالا آن موقع یک گردشی داشت.

580 میلیارد در مقابل 55 میلیارد تقریباً کمتر از یک دهم.

40 میلیارد با 15میلیاردی که امام اجازه دادند، ميشود کمتر از 10 درصد لذا ما میخواهیم اگر دنبال مقصر بگردیم، پیدا نمیکنیم.

بحث مقصر نیست بحث عوامل است.

اما به عنوان یک فرد مؤثر در جنگ، پذیرش آتشبس در زمان عملیات بیتالمقدس را کار اشتباهی ميدانستم و هنوز هم اشتباه ميدانم و نباید میپذیرفتیم. اما این که 6 سال طول بکشد یعنی ما از شهریور 59 تا آزادی خرمشهر در خرداد 61 تقریباً نزدیک به 2 سال، بعد 6 سال جنگ را ادامه دادیم در این 6 سال آیا مقاطع دیگری مصلحت بود که ما قطعنامه را بپذیریم نمیتوانم نظر بدهم. ولی آن موقع را معتقدم نباید ميپذیرفتیم این موقع هم که پذیرفتیم معتقدم که تقریباً کسانی مثل آقای هاشمیرفسنجانی حالا بگویم ایشان که میگوید همه دولت در خدمت جنگ بود من را صدا کرد و گفت من میخواهم دولت را با جنگ درگیر کنم، تو برو کنار. که خیلیها میگویند دولت که ورود پیدا کرد دید نميشود ادامه داد، منجر شد به آن.

یعنی ممکن بود دولت اگر زودتر وارد جنگ بشود...

زودتر تمام میشد. زودتر میپذیرفتند.

به عنوان تقریباً جمعبندی به نظرتان چقدر این ماجراها و این رویکردها با آن چیزی که در نگاه امام بود همخوانی دارد؟ مثلاً پیام امام برای انتخابات مجلس سوم یک بخشی داشت که ایشان اشاره میکنند که «نمایندهها رعایت بکنند سادهزیستی را رعایت بکنند مردم به چه کسانی رأی دادهاند...» همه اینها را میگویند بعد یکدفعه اصلاً لحن پیام تغییر میکند و خطاب به مردم ایران میگویند «واکنون ای مردم ایران...» که آنجا آن جملات معروف که میگویند «امروز ایران کربلاست حسینیان آماده باشند» بعد میگویند «امروز باید چنان سیلی به گوش ابرقدرت غرب بزنیم که برق آن چشم ابرقدرت شرق را کور کند» آخرش جملات عجیبی میگویند، میگویند «امروز اگر ما ذرهای کوتاهی بکنیم، فردای اسارتباری را در پیش خواهیم داشت.»

من چیز دیگری برای شما تعریف کنم. بعد از عملیات مقدماتی و والفجر یک که هردو عملیات غیر موفق ما بود، عدهای از فرماندهان خدمت امام رسیدند که جملات امام در آن ملاقات جملات جالبی است. یکی از جملههایشان این است که «بروید خدا را شکر کنید در زمانی قرار گرفتید که امکان شهادت هست و پناه ببرید به خدا از زمانی که این باب بسته شود.» خب امام یک کلیِ دیگری را میدیدند. آن موقعی که بعد از عملیات بالاخره امام تصمیم گرفتند که جنگ ادامه پیدا کند به عنوان یک آدمی که من همیشه معتقد بودم و الان هم معتقدم که شخصیت و جایگاه امام یک چیزی پایینتر از انبیای اولوالعزم و ائمه و بالاتر از همه افراد معروف تاریخ است یعنی ما افرادی با ویژگیهای امام در تاریخ آدمهای بزرگ زیاد داریم، چه در سیاسیون چه در علما و چه در مسلمانان و غیر مسلمانان. شخصیتهای معروف زیاد داریم، اما وقتی آدم مطالعه کند به جامعیت امام واقعاً نمیبینیم. به طوری که یک کسی مثل آیتالله محمدی گیلانی که من چندبار راجع به این موضوع با ایشان بحث کردم معتقد بود که امام از نظر شخصیتی به جایی رسیده است که دارای ولایت تکوینی است و میگفت ایشان تصرف میکند در مسائل.

خدا رحمت کند ما خدمت مرحوم آیتالله العظمی رضا بهاءالدینی رسیدیم و گفتیم راجع به امام بگو .گفت وقتی که امام از خارج آمد و انقلاب پیروز شد و امام آمد قم، ایشان پیغام داد که میخواهد بیاید دیدن علما و یک روز هم پیغام دادند که میخواهد بیاید دیدن شما و صبحانه میخواهد بیاید آنجا. میگفت من مقدمات آماده کردم و خانه را خودم آب و جارو کردم و منتظر ماندم. ایشان آمد در را باز کردم زدم پشتش گفتم سید پشتت به کجا گرم است اینقدر سفت حرف میزنی؟- میگفت من 60 سال است با امام رفیقم از 26 سالگی با هم مأنوس بودیم- گفت یک نگاهی با همان چشمان نافذش به من کرد گفت همین قدر بگویم که همه دنیا در اختیار من است ولی خودم در اختیار خودم نیستم. یعنی ميخواهم بگویم امام را نمیتوانیم بیاوریم در یک قالبی بگنجانیم. واقعاً نمیتوانیم. لذا با آن افکار و اهدافی که داشت شاید خیلی چیزها را واقعاً نتوانست بگوید.

 خب همین ما بودیم که سال 50 از امام سؤال کردیم که حالا که گروههای مسلحانه اسلامی پیدا شدهاند، اجازه بدهید ماها که مقلد شما هستیم و حتی علاقهمند به کارهای نظامی بودیم، برویم به این گروهها بپیوندیم. ایشان پیغام دادند راه نجات ملت اینها نیست، ملت باید بیدار شود تا آزاد شود. بعد ملت را خودش بیدار کرد و انقلاب برخلاف جنگ -که هزینه زیادی به ما تحمیل شد چون ما نخواستیم جنگ بکنیم بلکه دفاع کردیم و تمام کردیم- انقلاب خیلی مفت و ارزان از نظر همه چیز برای ملت ما تمام شد. شما یک مقایسه بکنید بین انقلاب ایران و نبرد استقلالطلبانه الجزایر. الجزایر 8 میلیون جمعیت داشت، یک میلیون کشته داد. ما همه شهیدانمان از 15 خرداد تا روز 22 بهمن را هرچه که بزرگش کنیم برمبنای پروندههای بنیاد شهید و غیر بنیاد شهیدیها 70 هزار نفر نیست. واقعاً امام با بیداری مردم آمد انقلاب را پیروز کرد و واقعاً نميشود محاسبه کرد. من فکر میکنم که امام آن چیزی که درنظر داشت و میخواست انجام بشود وقتی که با عدم توانایی کسانی که زیرمجموعهاش بودند مواجه شد، ميگوید من جام زهر را مينوشم و قطعنامه را میپذیرم.

پس امام نگاه اصلیاش به توانایی آدمها بود تا امکانات؟

بله.

برچسب ها: محسن رفيق دوست
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: